شنبه 14اردببهشت 92
سلام گل من.دلم برات یه ذره شده. قربونت برم. این روزا کمی اوضاع و احوالاتم بهم ریخته ست. مشکلات کاری و بقیه چیزها. هفته پیش تقریباً با کشمکش زیادی همراه بود. خیلی خسته م. آخر هفته هم مهمون داشتیم و من تقریباً از صبح 5شنبه تا آخر شب مشغول بودم. بابا جون اینا و عمه هات اومده بودند و روز مادر رو جشن گرفتیم و کادوی مامان فاطمه رو دادیم. امسال چهار شنبه روز مادر بود.
مادرم: روزت مبارک. دوستت دارم.
تو گل من هم کادویی که مهدتون تهیه کرده بود رو به من دادی و گفتی: روزت مبارک. عزیزم خیلی دلم گرفته. از اینکه می بینم دخترم بزرگ شده احساس خاصی بهم دست میده. دوستت دارم. دیشب سر نماز بودم که صدات می اومد که مامانی کجاست؟ و دنبالم می گشتی وقتی اومدی اتاق خواب من در حال تشهد بودم که اومدی و بوسم کردی و گفتی: دوستت دارم. گریه م گرفته بود. از اینکه اینقدر درکت بالا رفته و متوجه ناراحتی من شده بودی.
دختر ناز مامان که دیگه می آی به مادرت آرامش میدی.
انگار همین دیروز بود که تو در من می روییدی و من با تو به آسمان میرفتم. یادم هست میگفتم: تنها تو با من باش و تنها همین. کاش همیشه این گونه باشد کاش همیشه احساسم را در آغوش بگیری. دیروز از نبودت می ترسیدم و امروز هم همین. او نیست تا من ثانیه های بیداریش در تاریکی شب ها را برایش معنا کنم و بگویم که تمام لحظات دیروزت را با تمام وجودم حس می کنم. او نیست تا بداند من همیشه رو به آسمان برایش دعا میکنم و چقدر از اینکه نیستم و او تنهاست در عذابم. اما تو باش در کنار دلتنگی ام در کنار اشک هایم آنان که در تنهاترین لحظات آرامم می کنند. تو باش می خواهم تکیه بر شانه های کوچکت از آشوبی عظیم بگریزم. کاش دوباره واژه هایم معنا پیدا می کردند. کاش تو بودی و من و این قلم از تپیدن باز می ایستاد..




شنبه 14اردببهشت 92
